عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور
1128
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر
گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر
زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر
برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر
از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر
جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر
1129
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر
جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر
1130
آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار
دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار
بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار
ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار
بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار
پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار
هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار
1131
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر
از گهرم دام کن ور نبود وام کن خانه غلط کرده ای عاشق بی سیم و زر
آمده ای در قمار کیسه پرزر بیار ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر
راه زنانیم ما جامه کنانیم ما گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور
دام همه ما دریم مال همه ما خوریم از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر
جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر
سبلت فرعون تن موسی جان برکند تا همه تن جان شود هر سر مو جانور
در ره عشاق او روی معصفر شناس گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر
قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یار قیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر
بنده آن ساقیم تا به ابد باقیم عالم ما برقرار عالمیان برگذر
هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپرد عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر
گر تو از این رو نه ای همچو قفا پس نشین ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر
برچسب:
نویسنده: zeid
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:20